تبلیغات
بخاطر خودم

بخاطر خودم
 
قالب وبلاگ

امروز باخاله رفته بودیم فروشگاه خرید؛این خانومه که با پوز(درس گفتم؟)همون دخل منظورمه،کارمیکرد بسیار دماغش بالا بود من بودم ترجیح میدادم توهمچین جایی لبخند بزنم چارتا آدم جذب بشن اونموقع که داشم میومدم بیرون هی غرغر کردم که مشتری مداری ندارید و این حرفا ولی ففط با صدای آهسته راستش از خالم ترسیدم بخوام بی آبرویی دربیارم و مشتری مداری واینا یادشون بدم بالاخره هنو یه جو آبرو پیش خاله بزرگه دارم این قبیل بی آبرویی ها مال وقتایی که با مریمم باهم قشنگ شُست دختره رو میدادم پایه س برای ادب کردن دنیا به روش خودمون:دی

وقتی داشیم برمیگشیم خاله بم گف بیا با من این خریدامو ببرخونه بعد زنگ میزنیم علیشی بیاد دمبالت اول وسوسه اینکه برم خونه خاله اینا باعث شد قبول کنم بعد یهوووو یادم افتاد که من داشم میومدم جورابامو پیدا نکردم واس همین یه لنگ از جورابای شیشه ای پوشیدم یه لنگم جوراب اسپرت سفیدم که تو اون شرایط دردسترس بود!دیگه هیچی گفتم دریا الان بری خونه خاله اینا ممکنه بتونی تو خوردن اینهمه خوراکی شریک بشی ولی از یه طرفم سوژه یه سالو برا پسرخالت جورکردی بیا و از این خوراکیا چش پوشی کن و آبروی خودتو بخر دیگه این بود که نرفتم خونشون ولی زنگ زدم که من میدونمو شما اگر از اون خوراکیا برام نذارید

بیهوشم:دی


[ دوشنبه 7 بهمن 1392 ] [ 12:51 ق.ظ ] [ دریا ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من چه زود می میرم از شنیدن یک لبخند...
+:)
++سیدعلی صالحی
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب